محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

182

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

اما اين « 1 » بيت حكيم سنائى مشعر آنست كه كان لعل در بدخشان باشد : شعر « 2 » سالها بايد كه تا يك سنگريزه ز آفتاب * لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن برشخان - [ به راى مهمله و شين و خاى معجمتين . به وزن ارمغان ] نام مقامى است ميان ايران و توران . بسوريدن - [ بفتح باء و دال و ضم سين مهمله و كسر راء مهمله ] نفرين كردن باشد « 2 » . كذا فى ادات الفضلاء و بسوليدن [ بلام ] نيز آمده . به همان - مترادف فلانست كه شخص مجهول باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت جائى كه بود چنو سخن دان * آنجا چه « 3 » بود فلان و به همان و در فرهنگ با همان نيز آورده [ باضافهء الف ] چنان كه « 4 » على حسن باخرزى گويد : شعر نه چشمم چرا گه كند روى ساقى * نه گوشم بدزدد حديث نهانى ز مطرب سرود آرزو هم نخواهم * نگويم فلانى تو يا با همانى بيسون - [ بكسر باء و ضم سين مهمله ] يعنى بيراه و خلافت جهت . مثالش مولوى معنوى : شعر در عشق رسيد بحر خون ديد * بنشست خرد ميانهء خون بر فرق « 5 » گرفت موج خونش * مىبرد زهر سويى « 6 » به بيسون برزيدن - يعنى حاصل كردن و پياپى كارى كردن . و بمعنى كشت و زرع كردن نيز آمده و ورزيدن نيز گويند ، و خواهد آمد . بدران - يعنى رانندهء بد . و ديگر سبزه ايست مثل ترب و بد بو باشد . كذا فى الادات مثالش بسحاق اطعمه گويد : بيت عيب بدران مكن و هر چه بود نيكو بين * كه بصحراى جهان هيچ نرويد بيكار بتكن - [ بكسر باء و سكون تاء و فتح كاف ] در نسخهء ميرزا از طعام سرباز زدن بود از غايت سيرى و در مؤيد بتكندن و بتكنديدن را به اين معنى آورده و بتكن را بمعنى امر ازين دو لغت آورده ، يعنى از طعام سرباز زن . بنگان - [ بنون و كاف فارسى . به وزن سندان ] طاسى باشد كه دهقانان بن آن را سوراخ كنند و تقسيم آب به آن كنند و در نسخهء حسين وفائى [ بباى فارسى « 21 » ] آمده « 7 » كذا فى الفرهنگ و فنجان معرب آنست . مثالش خلاق المعانى گويد : بيت « 8 » بر سر آمد ز تهى مغزى خصمت چه « 9 » عجب * ز اب چون گشت تهى آيد بنگان بر سر و در نسخهء ميرزا بمعنى صحن رويين « 10 » باشد و اين بيت سراج قمرى مؤيد اين معنى است : بيت طشت زر شرق پر آتش براى سينه‌ام * هر سحر از پيش اين پيروزه بنگان مىرسد برهمن - نام حكما و دانشمندان « 11 » هندويان

--> ( 1 ) اصل : و اما كه . ( 2 ) اين كلمه از « ب » است . ( 3 ) « س » : جه . ( 4 ) اصل : چنانچه . ( 5 ) « س » : غرق . ( 6 ) « س » : سوى . ( 7 ) « س » : آورده . ( 8 ) اين كلمه از « ن » است . ( 9 ) « س » : خضمت جه . ( 10 ) « س » : روئى ؛ « ن » : روبين . ( 11 ) « س » : دانشمندان ؛ « ن » : دانشمند . ( 21 ) يعنى : پنگان .